جلال الدين الرومي
10
مثنوى معنوى ( فارسى )
گفت پيغمبر كه هر كه سر نهفت * زود گردد با مراد خويش جفت [ دو تمثيل در توضيح ابيات پيشين ] دانه چون اندر زمين پنهان شود * سر آن سر سبزى بستان شود زر و نقره گر نبودندى نهان * پرورش كى يافتندى زير كان [ تفاوت وعدههاى راستين و دروغين از حيث تأثيرات روانى ] وعدهها و لطفهاى آن حكيم * كرد آن رنجور را ايمن ز بيم وعدهها باشد حقيقى دل پذير * وعدهها باشد مجازى تاسهگير وعدهى اهل كرم گنج روان * وعدهى نااهل شد رنج روان دريافتن آن ولى رنج را و عرض كردن رنج او را پيش پادشاه بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد * شاه را ز ان شمهاى آگاه كرد گفت تدبير آن بود كان مرد را * حاضر آريم از پى اين درد را مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور * با زر و خلعت بده او را غرور فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر شه فرستاد آن طرف يك دو رسول * حاذقان و كافيان بس عدول تا سمرقند آمدند آن دو امير * پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير كاى لطيف استاد كامل معرفت * فاش اندر شهرها از تو صفت نك فلان شه از براى زرگرى * اختيارت كرد زيرا مهترى اينك اين خلعت بگير و زر و سيم * چون بيايى خاص باشى و نديم مرد مال و خلعت بسيار ديد * غره شد از شهر و فرزندان بريد اندر آمد شادمان در راه مرد * بىخبر كان شاه قصد جانش كرد اسب تازى بر نشست و شاد تاخت * خونبهاى خويش را خلعت شناخت اى شده اندر سفر با صد رضا * خود به پاى خويش تا سوء القضا در خيالش ملك و عز و مهترى * گفت عزرائيل رو آرى برى چون رسيد از راه آن مرد غريب * اندر آوردش به پيش شه طبيب